سلام.دیگربعدازاینکه ازمکه پست گذاشتم موفق به ثبت پست جدیدی نشدم.فرصتهاوعمرعجب سریع می گذره.امروزدوازدهم ماه رمضونه وبیست ودوم مردادنود.راستی دیدیداگه آدم فکری توسرش باشه زمان واسش جوردیگری میگذره وقدرلحظات روبیشترمیدونه.ازبس توفکربرگزاری ضیافت اندیشه اساتیدم ویه چیزدیگه که بعداممکنه بگم اصلانفهمیدم این دوازده روزچطورگذشت.
پس بیایم همیشه یه چیزی توسرمون باشه تاقدرلحظه هاروبیشتربدونیم.مثل چوب کبریت که چون یه چیزی توسرشه قدرلحظه هاروبیشترمیدونه ودراولین فرصت مناسب گرمیگیره وبه هدفش میرسه.اینطورنیست؟نظرشماچیه؟درانتظاراون روزوفرصت مناسب ما.....
+
نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 18:52  توسط علی محمد فرهادزاده
|
بنام خدای کعبه!اینجا مکه است٬شهری پرازرازورمز٬شهری پرازشگفتی٬جایی پرازسکوت وفریاد٬پرازسردی وگرمی٬بایددربرابرکعبه سربلندسربه زیرباشی٬بایددرمحضرکعبه چارگوش دایره واربچرخی٬تونبایدگوشه داشته باشی٬بایدگوش داشته باشی٬نه٬بایدگوش باشی تاآرام درگوشت نجواکنند.اینجاقبض دربسط است وبسطدرقبض.اینجاسکوت درفریاداست وآرامش دراضطراب.اینجانمیدانم چیست٬امامیدانم یک چیزنیست٬آنهم نومیدیست.ای امیدوخالق امید!امیدامیدواران را میرسانی؟
درانتظار بمانم؟
مکه مکرمه.دوشنبه ۱۷ آبانماه ۱۳۸۹. ۲ ذیحجـة الحرام ۱۴۳۱. هتل دارهادی.بعثه مقام معظم رهبری

+
نوشته شده در دوشنبه 17 آبان1389ساعت 11:6  توسط علی محمد فرهادزاده
|
بنام صاحب خانه.۴۰ساعت به آغازصعود باقی مونده.شمارش معکوس شروع شده.چه سفراسرارآمیزی!اونجاچقدرآسمون به زمین نزدیکه!نه!زمین به آسمون نزدیکه!خدایابسویت می آیم.چه آرامشی دارد حس کردن نسیم بهشتی رکن یمانی وچه احساس امنیتی است وقتی در نیم دایره حجراسماعیل قرار میگیری!دریادریامعنی وراز ورمز.خدایا!راه دریافت این لذت رابرهمه هموارفرما. صاحب خانه!میهمان تو نه پادارد نه پرپرواز؛فقط دعوتنامه دارد،
در انتظار ش می م

انی؟!
+
نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت 23:53  توسط علی محمد فرهادزاده
|

بنام عشق وعاشق ومعشوق؛که همه اش یکیست.اولین باربودمیدیدم دانشجوی پسری آشکارا گریه میکرد.اونودربغل گرفتم،آروم توگوشم حرفهایی زد،خودش رو خیلی مدیون میدونست،......گفتم:نگران نباش فعلاهستم امابقول شماجوونا بالاخره دوستی یک اتفاقست وجدایی یک قانون. جلسه تقدیرازعوامل دانشجویی طرح ضیافتی بود.جمعشون جمع بودوخواهان ادامه این دورهم بودنا.
+
نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت 23:13  توسط علی محمد فرهادزاده
|
بنام خدای شهیدان.دیروزاتفاق جالبی افتاد.ازدانشجویان طرح ضیافتی بودوفرزندشهید.برای طرح سئوالاتی به اتاقم آمده بود.غروب بودوخستگی وگرسنگی.بعدازکلی سوال ازاووجواب ازمن گفت:ازهمون طرح ضیافت ماه رمضون که باهات آشناشدم وازدعاخوندنای لیالی قدرت نمیدونم چطوربه دلم افتادکه برات دعاکنم خدا......رونصیبت کنه واین دعاهمیشه مدنظرمه.البته این روباچاشنی عذرخواهی میگفت.گفتم:آخه چطوراین برامن به ذهنت اومد؟گفت خودم هم نمیدونم....هاج وواج مونده بودم....دیگه نه خسته بودم نه گرسنه.سرحال بودم وشادمان و درانتظار
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 1:31  توسط علی محمد فرهادزاده
|